تبليغاتX
کلید داغ

کلید داغ

دانلود نرم افزار ، مقالات ، کلیپ ، دانلود موزیک ، ترفندهای ویندوز ، کدهای جاوا ، کتاب های الکترونیکی

Proxy چیست؟

درواقع سرور proxy که معنی لغوی آن هم وکیل و نماینده است نوعی حافظه میانگیر بین کامپیوتر شما و اینترنت است که شما می خواهید به آن دسترسی داشته باشید آنچه که شما درخواست می کنید ابتدا به proxy می رود ، بعد به کامپیوتر شما منتقل می شود.

مزایای استفاده از proxy
 1-  یکی از این مزایا بهبود سرعت انتقال اطلاعات است اگر فایلی را که شما درخواست کرده اید قبلا توسط سرور proxy دریافت شده باشد در این صورت proxy این فایل را از اینترنت دریافت نمی کند و از حافظه خودش به کامپیوتر شما می فرستد که در نتیجه سرعت بسیار بالاتر می رود .
2- یکی دیگر از مزایای استفاده از proxy امنیت آن است به این دلیل که کامپیوتر شما درخواست را به proxy می دهد و proxy این درخواست را به شبکه می فرستد اطلاعات proxy در این درخواست موجود است و نه کامپیوتر شما بنابراین اطلاعات کامپیوتر شما (نظیر ip آن) در اختیار گروهها خرابکار قرار نمی گیرد.
3-  از سرور proxy برای محدود کردن دسترسی به اینترنت هم می توان استفاده نمود. چون تمام درخواست های شما از proxy می گذرد ممکن است بعضی از این درخواست ها که مثلا آدرس سایتی خاص است توسط proxy فرستده نشوند و به شما پیغام خطا برگردانده شود به این نکه هم توجه داشته باشید که همیشه لازم نیست شما آدرس سرور proxy را در اکسپلورر کامپیوتر خود تنظیم کنید چرا که بسیاری از سرویس دهندگان اینترنت به طور خودکار یک proxy سرور در مسیر اتصال شما به شبکه قرار می دهند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 8:40  توسط عماد  | 

اينشتين بر سر سفره هفت سين دكتر حسابي


در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابى تصمیم مى‌گیرد سفره هفت سینى براى انیشتین و جمعى از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله «بور»، «فرمى»، «شوریندگر» و «دیراگ» و دیگر استادان دانشگاه بچیند و آنها را براى سال نو دعوت کند

آقاى دکتر خودش کارتهاى دعوت را طراحى مى‌کند و حاشیه آن را با گل‌هاى نیلوفر که زیر ستون‌هاى تخت جمشید هست تزئین مى‌کند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح مى‌دهد. چون مى‌دانست وقتى ریشه مشخص شود براى طرف مقابل دلدادگى ایجاد مى‌کند.

دکتر مى‌گفت: «براى همه کارت دعوت فرستادم و چون مى‌دانستم انیشتین بدون ویالونش جایى نمى‌رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20 دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلى دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع‌هاى روشن اضافه کردم و براى انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاى خانواده شمع روشن مى‌کنیم و این شمع را هم براى خواهر شما اضافه کردم

به هر حال بعد از یک سرى صحبت‌هاى عمومى ‌انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع‌ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم: ایرانى‌ها در طول تمدن 10 هزار ساله‌شان حرمت نور و روشنایى را نگه داشته‌اند و از آن پاسدارى کرده‌اند. براى ما ایرانى‌ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگى در دست خداست و تنها او مى‌تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد.

آقاى دکتر مى‌خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و مى‌گفت بعدها انیشتین به من گفت: «وقتى برمى‌گشتیم به خواهرم گفتم حالا مى‌فهمم معنى یک تمدن 10هزارساله چیست. ما براى کریسمس به جنگل مى‌رویم درخت قطع مى‌کنیم و بعد با گلهاى مصنوعى آن را زینت مى‌دهیم اما وقتى از جشن سال نو ایرانى‌ها برمى‌گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است

بالاخره آقاى دکتر جشن نوروز را با خواندن دعاى تحویل سال آغاز مى‌کند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر مى‌کند. به گفته وی همه در آن جلسه از معانى این دعا و معانى ارزشمندى که در تعالیم مذهبى ماست شگفت زده شده بودند.

بعد با شیرینى هاى محلى از مهمانان پذیرایى مى‌کند و کوک ویلون انیشتین را عوض مى‌کند و یک آهنگ ایرانى مى‌نوازند. همه از این آوا متعجب مى‌شوند و از آقاى دکتر توضیح مى‌خواهند. ایشان مى‌گویند موسیقى ایرانى یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقاى دکتر مى‌خواهد که قطعه دیگرى بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم‌هایش را باز کرد و گفت: «دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند

آقاى دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با “س” شروع مى‌شد توى سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح مى‌دهد که این در واقع هفت چین یعنى 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با «س» شروع مى‌شود به نشانه رویش. ماهى با «م» به نشانه جنبش، آینه با «آ» به نشانه یکرنگى، شمع با «ش» به نشانه فروغ زندگى و

همه متعجب مى‌شوند و انیشتین مى‌گوید آداب و سنن شما چه چیزهایى را از دوستى، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد مى‌دهد. آن هم در زمانى که دنیا هنوز این حرفها را نمى‌زد و نخبگانى مثل انیشتین، بور، فرمى‌ و دیراک این مفاهیم عمیق را درک مى‌کردند.

بعد یک کاسه آب روى میز گذاشته بود و یک نارنج داخل آب قرار داده بود. آقاى دکتر براى مهمانان توضیح مى‌دهد که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه فضاست و نارنج نشانه کره زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش مى‌پرد عقب عقب مى‌رود و روى صندلى مینشیند

از او مى‌پرسند که چه اتفاقى افتاده؟

مى‌گوید : «ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندى داشتیم که وقتى این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10 هزار سال پیش این مطلب را به زیبایى به فرزندانتان آموزش مى‌دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟

خیلى جالب است که آدم به بهانه نوروز یا هر بهانه خوب دیگر، فرهنگ و اعتبار ملى خودش را به جهانیان معرفى کند.


به نقل از كتاب خاطرات مهندس ایرج حسابی

+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 8:6  توسط عماد  | 


دنبال خدا نگرد !!!! ...

به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست

خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست

به دنبالش نگرد


خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست

خدا در قلبي است که براي تو مي تپد

خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد


خدا آن جاست

در جمع عزيزترين هايت

خدا در دستي است که به ياري مي گيري

در قلبي است که شاد مي کني

در لبخندي است که به لب مي نشاني

خدا در بتکده و مسجد نيست

گشتنت زمان را هدر مي دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني

بعضي از آدم‌ها به تو فکر مي‌کنند

بعضي از آن‌ها به تو توجه مي‌کنند

بعضي‌ها عاشقت مي‌شوند

بعضي‌ها آرزو دارند هديه ‌شان را بپذيري ...

بعضي‌ها فکر مي‌کنند که تو براي آن‌ها يک هديه‌اي

بعضي‌ها دلتنگت مي‌شوندبعضي‌ها براي موفقيت‌هايت جشن مي‌گيرند

بعضي‌ها قدرتت را تحسين مي‌کنند

بعضي‌ها فقط مي‌خواهند با تو حرف بزنند

بعضي‌ها مي‌خواهند که تو هميشه شاد باشي

بعضي‌ها مي‌خواهند که هميشه سلامت باشي

بعضي‌ها برايت آرزوي سعادت دارند

بعضي‌ها حمايت تو را مي‌خواهند و بعضي‌ها شانه‌هايت را براي گريه‌هايشان ...

و همه

با تشکر از ا.ن.
+ نوشته شده در  شنبه 6 آذر1389ساعت 7:18  توسط عماد  | 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد.. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد.. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.


پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.


تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 آبان1389ساعت 10:49  توسط عماد  | 

درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت ،بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند.

گاندی

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مهر1389ساعت 17:50  توسط عماد  |